آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

شنبه 12تیر95

1395/4/12 10:26
نویسنده : مامان نسرین
287 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به همه دوستان خوبم به گلکان خودم و به هوای گرم تابستان که هر روز گرمتر می شود و طاقتمان طاق تر و مبهوت در این میان که چه کنیم و دقیقاٌ در گرمای ظهر باید به دنبال گلکانم بروم  و بعد آن به دنبال بابا رضا و درمیان فاصله ای است که مجبورم در حیاط مهد منتظر بمانیم تا آنها کمی بازی نمایند تا آقای پدر کارشان تمام شود که بعد ما برویم دنبالشان. البته این خود زمانی است برای آویسا خانم و علی آقا تا کمی بازی بنمایند. علی که کل بازیش به بدو بدو و آویسا هم به کوبیدن کپه خاک مشغول می باشند.

آویسا خانم تقریباً کلاس شناشان دوره نخست خودش رو به اتمام رسانده  و دوره جدید در هفته آینده آغاز می شود و فعلاً به شنا دوچرخه تسلط دارند. گاهی آنچنان حرف گوش کن و گاهی آنچنان سرکش و هیچ حد وسطی هم در میان وجود ندارد.موهای آویسا رو بعد مدتی کوتاه  کردم و تا سر شانه هایش آوردم. البته برای کوتاهی جلوی موهاش یه کاری کرد که ما سه تایی دستش رو گرفتیم تا خاله بهاره موهاش رو کوتاه کنه.هفته پیش هم برای اولین بار فربرقی خونه رو راه انداختیم و پیتزایی درست نمودیم آنقدر خوشمزه که دخترکمان گفتند که تاکنون غذایی به این خوشمزه گی نخورده بودند.یعنی کل هنرنمایی و آشپزی که تاکنون کردیم رفت زیر سوالخندونک

در آخر هفته پیش بنده بعلت بیماری ویروسی که گرفته بودم افت فشار داشتم و از طرفی شب جمعه دوره فامیلی در منزل ما یود و همسرجان هم برایمان سرم خوراکی درست کرد. دخترکمان از آنجا که دختر کنجکاوی است با پرسش از پدرجان فهمید که محلول مخلوط آب نمک و شکر است. سریع آنرا در ذهن سپرده و درشب مهمانی سرم خوراکی درست نمودند و با فرهام کل اتاق خود را نوچ فرمودند و همسرجان روز جمعه کل اتاق ایشان را طی زدند.

سر سفره افطار بودیم و دخترجان نطق شان گل کرده بود و رفتن پای منبر. که چی

مامان!این غذاهایی که از صبح درست کردی و زحمت کشیدی گذاشتی روی سفره این سفره سفره خداست و همه مهمون خدا هستیم(برگرفته از دیالوگ های شبکه پویا).

علی کوچولو هم که خیلی این روزا شیطون شده از مبل بالا میره و روی کابینت ها قدم میزنه و تقریباً هیچ جا در منزل وجود ندارد که ایشان سرک نکشیده باشه.روز 21 رمضان که دایی اینا خونه ما بودن یه کاری کرد که خودشون کشیدن خوردن و رفتن.

بسیار شیرین زبان شده و تقریباً  حرفاش رو به صورت جمله  کامل میگه . با یه آهنگی مامانی و بابایی می گه که دلمون غنج میزنه.الان دو روز هم هست که عشق زردآلو شده و راه میره میگه:مامانی! ددآلو. برای دومین بار هفته پیش بابارضا ایشان را به سلمانی بردند و کلی موهاش رو کوتاه کرد.

دیروز عمه ارغوان برای بردن گوشی همراهش که خونه ما جا موند اومده بود دم خونه و آویسا با اجازه پدرش رفت خونه عمه ش. شب دنبال دخترکمان رفتیم و برگردوندیم تا رسیدیم خونه علی از فرط خوشحالی از سر و کول آویسا بالا میرفت و یه کاری می کرد که خودمان تعجب کردیم.

آخر هفته قرارهبرای عید فطر بریم شمال . انشاالله با یه عالمه خاطرات خوش بر می گردیم.محبت 

پیتزا دست پخت بنده  و دخترک در حال پیتزا لمباندن...

آویسا حدفاصل مهد تا دنبال پدرجان رفتن

آویسا خانم با موهای کوتاه شده

علی بعد دومین سلمانی

 

علی و عمو علیرضا در حال استراحت

 

 

پسندها (1)

نظرات (0)